: از زردتشت پرسیدند
زندگی خود را بر چه بنا کرده ای ؟
!! گفت : چهار اصــــل
!! اول : دانستم که رزوق مــــرا ، دیگری نمیخورد ؛ پس آرام شـدم
!! دوم : دانستم که خدا مـرا میبنــــد !! پس حیا کردم
!! سوم : دانستم که کار مرا دیگری انجام نمیدهــد پس تلاش کردم

.... چهارم : دانستم که پایان کارم مـرگ است .. پس ؛ مهیـا شُدم